تبليغاتX
ساعت صفر
شعر های مرحوم صمد جامی

درد

دا... روخانه ها را بی هوده نگردی ...د

در...مان ندا...رد

درد... را از هر سو که بخوانی ... درد است

آینه « نامرد » را « درمان » می کند

و درد همچنان درد است

                                    (مرحوم صمد جامی)

 

جا دارد در همین ابتدای نوشته از زحمات آقای ملک زاده و( سیزده ) ویژه نامه ی ادب و هنر دو هفته نامه پیک آستارا بخاطر معرفی وبلاگ صمد جامی تشکر و قدر دانی فراوان کنم. هر چند در این روز ها که تب نان فراگیر شده باز هم هستند آدمهایی که به دنبال صفا و محبت می گردند . از نصرت اللهی عزیز که دوست و همراه صمد بود و تمام بچه هایی که صمد را از نزدیک می شناختند و برای دریایی شدنش اشک ریختند . خدا بیامرزد استاد منصور بنی مجیدی که حق بزرگی بر گردن تک تک بچه های شاعر آستارایی دارد . 13 تیر ماه 1387 و 5 مرداد 1382 برای شاعران آستارایی یاد آور پرواز دو دل به سمت آبی بیکران هاست . خوشا به حال آنها که آزاده رفتند . روحشان شاد و قرین رحمت باد .

                         انشا الله

                                                                 یک دوست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مرداد 1387ساعت 19:25  توسط یک دوست   | 

ای کاش صمد پیش ما بود و این وبلاگ رو خودش زودِ زود به روز می کرد اون هم با شعر های جدید و زیباش . می خوام از همه ی شما عذر خواهی کنم راستش رو بخواهید فکر نمی کردم سفر من به خارج از کشور ( فلیپین ) باعث بشه که نتونم وبلاگ مرحوم رو به روز کنم اما امیدوارم دیگه فرصت به روز کردنش رو داشته باشم . در سفری که به آستارا داشتم در جراید محلی به شعری از صمد بر خوردم که تا به حال نخونده بودم گفتم بهتره توی این پست این شعر رو بذارم تا همه با خوندنش به یاد صمد فاتحه ای برای روح بزرگوار اون عزیز  بخونن تا اون هم از ما شاد بشه و بدونه که ما هم به یادش هستیم .

 

در دی شب چشمان ات

که هی دکمه های ات ماه می شوند

و هی ابر می پوشاندشان

که باد از شکاف پنجره فلوت می زند

تا دختری بر روی پرده برقصد

و دستی امتداد راه شیری را

تا یقه ی پیراهن ات

که هی دکمه های ات بدر شوند

 وهی هلال

 در دی شب چشمان ات

که خواب از گلوی اتاق پایین نمی رود

مردی در دی شب چشمان ات شهاب می شود
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم فروردین 1387ساعت 20:27  توسط یک دوست   | 

 

با سلام بعد از مدتها باز هم توفیق پیدا کردم به وظیفه ی خودم عمل کنم . دوستان در زمینه تهیه کتاب مرحوم صمد پرسیده بودند باید بگویم که کتاب صمد در تمامی کتاب فروشی های معتبر موجود است مخصوصن در کتاب فروشی های شهرستان آستارا.با تشکر ! (یک دوست)

به : مرحوم صمد جامي
دوستي كه دريا را در خود آويخت


موجي


غرق مي شوم
توي فكر هاي شناور
اين پا هاي ...،
دست هاي ...،
سر هاي سرگردان
سرت را نگردان
جايي كه سرب ها مي گذرند
رسوب هاي انسان
روي ساختار فلسي اين شعر
سرت را مي تكاني و -
فكر هاي شناورت غلت مي خورند
كه گيج مي روم به جاي سرت
فرقي نمي كند
اين اب ها كه يك وجب از سر گذشته اند!


آرش نصرت اللهي (از مجموعه شعر  رفته ام خودم را بياورم )
82/فروردين /21

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم آبان 1385ساعت 12:35  توسط یک دوست   | 

 

قبل از کلامی لازم می دانم از دوستانی که به وسیله ئی میل یا به صورت حضوری یا غیر حضوری از راه اندازی این وبلاگ ابراز علاقه و رضایت کردند تشکر کنم . شعر هایی که تا به این لحظه در وبلاگ خوانده اید از مجموعه شعر ( یک نفر آمد و رفت ...) مرحوم صمد جامی می باشد که پس از مرگ آن مرحوم به چا پ رسیده است . امیدوارم این وبلاگ سهم هر چند اندکی در شناسایی چهره ی شعری آن مرحوم به سیل عظیم دوستان اهل قلم باشد . انشالله


اينجا كه شاخه هاي درختان تبر   شده    است
حتا پرنده  از قفس اش در  به در  شده     است


با    ازدحام     سرد    ستون    هاي       آهني
ديوار هاي  فاصله  هم    بيشتر    شده   است


ديگر   كسي     براي    كسي  گل   نمي كشد
وقتي كه عشق ها به هوس مختصر شده است


********** 


آنسوي      باد      كسي      داد         مي زند
انگار     گوش     هاي    خدا    نيز كر شده است


                                           اردي بهشت 78

یک نفر آمد و رفت ...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 12:17  توسط یک دوست   | 

ساعت درست روی چهار ایستاد مرد

پیچید سمت کوچه بن بست باد مرد

باران گرفت و ..ثانیه ها چکه چکه ... ریخت

آورد... سنگفرش ... زنی را به یاد ـ مردـ

با گیسوان خیس زنی ساعت چهار

در باد می وزید ... شب و باد باد مرد

شاید... و باز عقربه ها را عقب کشید

انگار ... مثل اینکه ... و پاسخ نداد مرد

*******

ساعت هنوز روی چهار ایستاده بود

در انتظار معجزه ی ان یکاد ... مرد

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385ساعت 23:23  توسط یک دوست   | 

 

همه چیز را بین خودمان تقسیم می کنیم

حیاط را

خانه را

اتاق ها را با تمام اشیاءشان

و آفتابی را که از پنجره به درون می تابد

حتا خودمان را بین خودمان

تقسیم می کنیم

و چقدر

از این تقسیم عادلانه خرسندیم

همه چیز از آن تو

تو از آن من

تو از آن من

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 21:45  توسط یک دوست   | 

ساعت صفرساعت صفر

 آغاز است

 وپايان است : ساعت صفر

 عقربه هايي كه ايستاده اند

 رو به مسيري پله به پله

 و هبوطشان را

- بي تابانه -

 انتظار مي كشند

 عقربه هايي كه ايستاده اند

از رنج هزار سال سرگرداني

پشت به هيچ

 و

رو به هيچ و گوش هايي كه پر است

از صداي تكه تكه شدن

 كه ساعت صفر آغاز است

 و پايان است ساعت صفر

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 0:11  توسط یک دوست   |